بايگاني براي سالبهمن, ۱۳۸۷

خداحافظ

بهمن ۲۷, ۱۳۸۷ - ۱۲:۰۴ ب.ظ No Comments

-دیگر نخواهم ماند

و دیگر دوست نخواهم داشت

-حتی به یاد اطلسی ها؟

-حتی به یاد عطر خوش روزهای رفته

و حتی به نام ماندگار دوستی ها

دیگر نخواهم ماند

نه به خاطر آبی ها

نه دریایی ها

ودیگر باز نخواهم گشت

تا چشمان شقایق را ببینم

و بی هیچ چتری زیر بارانی ترین نگاههایش قدم زنم

دیگر باز نحواهم گشت

تا سکوت من هیاهوی تان را نشکند

و شما هم بمانید

تا ابد بمانید

من دیگر باز نخواهم گشت

شاید تمام گل های مظلوم بمیرند

شاید دیگر روزی نماند

اما من دیگر باز نخواهم گشت

میان این حجم نا امید

که بهار را ندیده اند

- حتی اگر بهار بگرید به پای تو؟!

یا چلچله ای ببوسد دو دست تو؟!

- آری، من دیگر باز نخواهم گشت

حتی اگر تمام پرستو های عالم

تمام زمستان را آواز بخوانند

و تمام جیرجیرک ها به عشق من

تا طلوع صبح برایم صدا کنند

- حتی اگر که دلبری آید به سوی تو؟۱

حتی…

حتی اگر که من بمیرم از نبودتو؟!؟؟

-نه!!!

نه! این جنون ساده ای نیست ای عزیز

برگرد از جنون عشق و چنان نمیر

نه! این روایت شخصی است بی نوا

کز این شب سیاه به فکر رهایی است

این بند عشق را مزن بر دو پای من

من می روم ، تو بمان و از عشق دم نزن

بگذار تا بدون درد نبضم به خواب رود

آرام باش و نگو ای وای یار من

برگرد ! از سفر عشق و نیستی

بگذار من رها شم ازین درد و اضطراب

دست مرا نگیر ،اگر چه گرم بود

چشمان آبی ات را بگیر از نگاه من

- نه! این جنون وحشی جان و تن تو نیست

آهسته و صمیمی از جنس ابرهاست

آیینه ی دل لطیف و نگاه توست

این تخم هستی توست در تنم

کارام در رگ من ریشه دوانده است

دست مرا بگیر و نترس از جنون عشق

-ترسیده ام!!

ترسیده ام از افسون عشق پاک

تو از تبار فرشتگان زمانه ای

من آشیانه ندارم که می روم

تو با نگاه پر محبتت شب را خریده ای

من می روم، تو بمان و از عشق دم نزن

آرام باش و نگو ای وای یار من…

-نه! من..

-چیزی نگو که عشق تو آرام بگذرد

من می روم ، تو بمان ، ای بهار من

بگذار تا بدون درد نبضم به خواب رود

.

.

.نیلوفر

شب

بهمن ۲۴, ۱۳۸۷ - ۱۲:۲۲ ق.ظ No Comments

شبی از شبها

طعم تلخی چشیدم در خواب

مثل یک مار گزیده پریدم از جا

و سکوت…

من صدای نرم و سرد سکوت را می چشیدم

و چه پرده خوبی بود برای تفکر

طعم سرد سکوت

طعم شیرین تفکر

و ترش مزه تنهایی

همه را در یک آن

یک به یک حس کردم

وقتی از پنجره بر چهره معصوم مهتاب نگاهی کردم

رازی از عالم هستی به درونم آرام خزید

و حس کردم

ریشه دوانید به همه جان تنم

چه شبی بود آن شب

در من هیچ نبود

هیچ اسمی نتوانست درونم برود

و تمام دل من پر شده بود

از هستی و بودن و عشق

طعم خوبی داشت

چه شبی بود آن شب

.

.

.

نیلوفر

بگو

بهمن ۲۱, ۱۳۸۷ - ۱۱:۵۸ ق.ظ No Comments

چگونه من به پا شوم؟

چگونه در میان ناله های خود

دوباره من جوان و سرسبز شوم؟

چگونه شوق زندگی

مثال آب روشنی

به قلب من روان شود؟

و برق شوق زندگی

چگونه چون کبوتری

در امتداد چشم های من

به نقطه ی عروج زندگی رود؟

تمام این سکوت من

به اشتیاق یک نگاه

به همهمه بدل شود؟

و من دوباره چون گلی

کنار آب و خاک تو

شکفته شم؟

.
.
نیلوفر

بیا

بهمن ۲۱, ۱۳۸۷ - ۸:۰۹ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش

به جای جای هستی ام سکوت تو نشسته است

تمام تار و پود من بدون تو گسسته است

هوای پاک قلب تو به جان من نشسته است

و راه روشن نگاه ، به چشم من شکسته است

میان ما و دست تو، چه قصه هاگذشته است

جوان شده است جان من به جان تو،که باز بی تو خسته است

شب فراق و درد من، به یاد تو، چه سهل و ساده گشته است

من و نگاه گرم تو، چه روز و شب ، کنار هم ، به هم در آمیخته است

و روزها لبان من ،در انتظار حس تو،بدون حرف بسته است

بیا به شهر غربتم، ببین چگونه نرگسی ،کنار قاب عکس تو نشسته است

ببین چگونه قلب من ،بدون هیچ ناله ای ،شکسته است

و هیچ دست مبهمی ، برای مرهم دلم ، مرا صدا نکردهاست

بیا ببین که قاصدک، به عشق تو، تمام قصه مرا، به هر ستاره گفته است

وقلب لاله های من، به یاد روزهای رفتنت، همه سیاه گشته است

و شاپرک ، به یاد چشم های تو، دگر ز نور خسته است

بیا ببین ز دوری ات چه فتنه ها نشسته است

بیا به جان من برس، که از شکست خسته است

رهایی ام ز این قفس ، به بودن تو بسته است

بیا که راحت دلم، در اول نبود تو، غریب و خسته مرده است

.

.

.

نیلوفر

نگاه

بهمن ۲۰, ۱۳۸۷ - ۸:۴۱ ق.ظ No Comments

قدم زدم

میان شاخ وبرگ های زندگی

میان آن شکوفه های نا امید

چنان شکست بر سرم

ترانه های کودکی

که هوش من، دوباره آه می کشید

و مستی ام!

و این میان

در این کشاکش ضعیف

میان ناله و نگاه

کسی به مرز وسعت ترانه های من خزید

بدون درد و ناله ای

در آستان هستی ام نشسته بود

به جای جای گریه ام قدم گشود

و لحظه های بی کسی و با کسی به هم در آمیخته شد

و در تلالو نگاه سبز او

دلم چه مست گشته بود

و عقل من، بدون من ، نشسته بود و می گریست

جهان چقدر تنگ بود

- به وسعت نگاه مهربان او-

و روزها گذشت

و هیچ شبهه ای

در امتداد پر بهار چشمهایمان نبود

ولی چه ساده می خزید

خزان چشم های او

و من چه خوب مرده ام

در این هجوم ظالمانه زمان

در آن سکوت ناگهانی و

غروب قصه های او

ای آفتاب هستی ام

بدون تو شکسته ام

و سالها بدون تو

بدون نور آبی نگاه تو

در انتهای بود تو

چه بی ترانه مرده ام

.

.

.

.

نیلوفر

دلم گرفته

بهمن ۲۰, ۱۳۸۷ - ۸:۲۱ ق.ظ No Comments

دلم گرفته

دلم گرفته ولی

در این تاریکی شکفته در دل من ٬همیشه نوری هست

همیشه یک فاصله سفید میان دقایق هست

همیشه می توان در میان صدای همهمه ٬سکوت را شنید!

همیشه این گم شده در کوچه پس کوچه های خیال ٬نگاهی به سمت آسمان دارد

تا از میان ستارگان

سمت کوچه باغی پدیدار شود…

همیشه این مسافر تنها

زمزمه می کند آوای نور را

تا در این صدای مبهم پیچیده در فضا

صدای صحبت شفاف باران را احساس کند

و در جاده نورانی عروج

به سمت کشوری در بالاترین نقطه هستی گام بردارد

من مسافری تنهام

من کبوتر این بام نبودم

دست مبهم این طوفان

مرا به سرزمین تو آورد

من گمشده ام

من صدای باران را نمی شنوم..

من پرواز نکردم!

شهرم کو؟

خانه ام کو؟

ای ستاره

کمکم کن!

.

.

نیلوفر

زندگی

بهمن ۲۰, ۱۳۸۷ - ۸:۱۵ ق.ظ No Comments

هدف عشق کجاست؟

…از عالم خوابم به حقیقت رفتم…

هدف عشق چه بود؟

راز این خواب چه بود؟

راز این کابوس شده؟

راز آن پرواز و زمین خوردن من!؟

راز آن لذت بی وصف که این لحظه ندارم؟

وسعت هوش بشر تا به کجا خواهد بود؟

این خماری در عشق هدف بودن این عقل نبود؟

این مگر زندگی محض نبود؟

پس چرا زنده نماند؟

یعنی

زندگی میمیرد؟

!شاید این هستی ما هاله ای از رویاست

شاید این خواب عمیق٬همه بودن ماست!

!!شاید آن لحظه که از خواب گذشتی مردی

…شب شده

من در طلب خوابی دگرم

اگر این خواب همه هست من است

!!پس همه عمر که من در خوابم

برگی از پنجره عقل به دستم افتاد

این همه چون و چرا لازمه هستی ماست

این پریشانی تو از نفس این عقل است

اگر این خواب همه بود تو شد

تو چنان خواب که تا آخر دنیا باشی

آنچنان محو تماشای عزیز خود باش

که سحر گاه ٬ نگاه خورشید

نتواند پلکی٬ بر نگاهت آرد!

.

.

.

نیلوفر

روزگاریست

بهمن ۲۰, ۱۳۸۷ - ۸:۰۸ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش

روزگاریست که با یاد تو ، در حسرت نوشیدن جامی، از نگاهی

بی صدا ، ناله کنان ،اشک به چشمان، گوشه ای در خلوتی ، بی تو نشسته ام

تا که از گوشه کناری خش خشی می شنوم، من شتابان ، من گریزان

شیشه قلبم چنان می شکند، چشمهایم نگران، در طلب بودن تو

بازهم وهم و خیال، باز این شک خورنده ، باز هم پرسش بی پاسخ من

باز هم خاطره ، این یاد تو از یاد نرفته، باز هم ناله من

باز هم جنگ دلم با منطق ، جنگ فرسایشی از نوع حقیقی

باز هم چینش بی منطق دنیا، از نظر من ، باز هم معترض از صورت هستی

و صدایی که نرفته و نخواهد رفت ، باز هم قدرت او

هرکسی می گذرد از بر من ، نه سلامی ، نه دعایی ، مرده می پندارد

!و من مرده خیالم گوید: در جهنم ، نه دعایی ، نه سلامی

من نشسته ام تا تو آیی ، شاید که تو عیسای منی

شاید که صدای من با تو ، برود زین سقف سیاه بالاتر

!شاید

باز هم حسرت و پرسش بی پاسخ من

باز هم خش خش و چشمان شتابانم

باز هم نیستی و بودن من ، نگران از صحت بودن تو

!باز هم منتظرم

.

.

.

نیلوفر

تردید

بهمن ۲۰, ۱۳۸۷ - ۸:۰۵ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش

وقتی زنده ها تو را مرده می پندارند

و مرده ها نگاهی ندارند تا به تو بیندازند

تو از سکوت غم از دست خواهی رفت

از دست که؟ نمی دانم

اما سردی دستانی را که نه از جنس مرگند و نه زندگی

روی نبض گرم دستانم حس می کنم

شاید از جایی میان این دو باشد

!سرزمینی مبهم که انگار من از اول از آنجا آمده بودم

شاید در جریانی از سمت خدا به سوی زندگی غرق شدم

و تا چشمانم را باز کردم

چشمانی منتظر رادیدم

و باور کردم که باید باشم

شاید نبودن من را کسی تصور نکرد

!!که این قدر منتظر بودند

!قطعا نیستی را ندیده اند

شاید نوایی غریب مرا مست خود کرد

و در میان دره هایی که به سمت غبار می رفت

من را به جلو پیش می راند

شاید زمین، آن شب که من آمدم در خواب بود

و وقتی بیدار شد سنگینی من تنش را آزرد

اما کسی نفهمید

که از گریه او بود که گریستم

شاید فرشته ای التماس کرد

شاید که باید می آمدم

قطعا باید می آمدم

!چون نبودنم را کسی ندیده

!و قلم من در نبودنم هیچ نمی نوشت

من قطعا باید باشم

چون دلهایی را شکسته و دلهایی را شاد کرده ام

شاید گاهی اوقات

جای کسی را در اتوبوس تنگ کرده ام

یا روزگاری

دلخوشی کسی بودم

نمی دانم از خلاء من در هستی چه پیش می آمد؟؟

اما امروز قاطعم

که قطعا بودن من قطعی است

!!به همین محکمی

.

.

.

نیلوفر

مسیر

بهمن ۲۰, ۱۳۸۷ - ۷:۵۹ ق.ظ دیدگاه‌ها خاموش

جنگ آغاز شده

همگان در حیرت

شاهدان در حسرت

شمشیر آغشته به خون دروغ و نیرنگ

….

راه تاریک و نگاهی پر شوق

تو به دنبال چه میگردی

-ناله ام در اوج صداقت گم شد-

بی گمان در طلب موج نبودم

زمزمه ای آبی مرا کافی بود

مایه شعرم بود

همه شوقم بود

!و چه خالی بودی

و هدف در خلاء جان تو گم شد

و نگاه از سر بی تابی، بارانی بود

وشبی غنچه به شب تاب نگاهی انداخت

و طلوع،صورت پر اشکش را روشن کرد

!و نگاهی لرزان

و جهان با بودن من بر خود بالید

که چه جانی دادم

سر هر کوچه به دنبال حقایق بودم

دم به دم، سایه به سایه، پیرو روح سفیدم بودم

و سحر صورت خیس غنچه

نرمی دستم را تجربه کرد

و دگر غصه نداشت

من دگر نور شدم

و تن گرمم را بخشیدم به زمین

و لب غنچه شکفت از شادی

ودل شاپرک از گل نگرفت

….

صورت خونین تزویر

دست های بی جان دو رنگی

قلب سرد معرفت ،باز جان یافته است

!قصه جنگ آخر شده بود

.

.

.

.

نیلوفر