اردیبهشت ۲۶, ۱۳۸۸ - ۳:۱۵ ق.ظ
از تکرار واژه ها خسته ام
از تو فرار می کنم
از هر تویی که به جز من است
آفرینندگان سایه های بی معنی
بی هدف
از خسته خسته ام
از شعر گفتنم
از خوردن حرف های بیهوده ام
از نگاه حسرت وار به تابلو “آسایشگاه”
از بس کتاب بسته ام ، مردم
از بس بی خیال شدم
ما خستگان به کجا فرار کنیم؟
کدام واژه ی جدید ، امروز و فردا معرفی خواهد شد؟؟؟
.
.
.نیلوفر
۸۸/۲/۲۴
نوشته شده در دسته دستهبندی نشده |
اردیبهشت ۲۶, ۱۳۸۸ - ۲:۵۷ ق.ظ
عمری شکست خوردم و
عمری شکسته مانده ام
عمری به زجر زنده ام
عمریست من نخفته ام
در حسرت خوابی عمیق
از سر به پا شب گشته ام
روزی نماند در زمین
حالا خودم گمگشته ام
آتش بیار
آتش بیار
شب در شبم پیدا نشد
شاید در آن روز شکست
روزی ز جهلم صبح نشد
اکنون شبی اندر شبم
آتش بیار
آتش بیار
کاندر زمین
خورشید دیده سوز و دور
بهتر زماه دیدنی است!
.
.
.
نیلوفر
۸۸/۲/۲۵
نوشته شده در دسته دستهبندی نشده |
اردیبهشت ۲۳, ۱۳۸۸ - ۷:۰۲ ق.ظ
دستی فشان که باز دلم تنگ و گرفته است
باز آی که باز دشت دلم بی آب مانده است
سوری به پا کن از این درد و رنج من
ای تو ظهور حس من در چشم های من
هرگاه از صنم عشق بریده ام
در گوشه ای نشستم و منتظر شدم
گاهی به سان قلب من سوزناک شدی
گاهی چو دست سرد من جانی نداشته ای
من قطره قطره آب می شدم از غم جهان
تو قطره قطره سر برآوردی از میان
آرامش نوازش و بوسه های تو
بر روی صورتم ،چو آبی به آتش است
دینی به گردنم است از محبتت
ای اشک! تمام جانم فدای تو
.
.
.
نیلوفر
۸۸/۲/۱۷
نوشته شده در دسته دستهبندی نشده |