خرداد ۱۴, ۱۳۸۸ - ۱۱:۳۷ ق.ظ
آسمان هم که باشی
آبی بی کران هم که باشی
باز روزی ازین دور دنیا
مثل روزی از آن فصل پاییز
ابر های سیاه و پر از غم
می برند آبی ات را به یغما
دردی و رنجی برون از دل تو
می رسد از پس تیرگی ها
می کشی آهی از عمق قلبت:
باز آرامشم را گرفتند
باز چون کینه ای نا نوشته
هستی ام را به بازی گرفتند
این تنم سایه بانی پر از عشق
عمری از مهر من جان گرفتند
چشم گریانشان رو به من بود
ناله و سوزشان در دلم بود
این همه تیرگی مال من نیست
این همه همهمه سهم من نیست
بعد این تیرگی ، بعد غوغا
بعد بارانی از جنس گریه
شاید آن آبی قلب صافم
شاید آرامش روح و جانم
بر بگیرد سراسر تنم را
باز پس گیرم آن آبی ام را
.
.
.
نیلوفر
۸۸/۳/۱۴
نوشته شده در دسته دستهبندی نشده |
اگر اندیشه ام خواهد بخوابد، من نمی خوابم
اگر اندیشه ام خسته است و چیزی جز تباهی هم نمی بیند
من آن اندیشه را در نطفه خواهم کشت
اگر آهنگری خواهد بسازد تیغ تیزی و ببرد گردن من را
من آن آهنگر_ وهمی، به چاقویی، ببرم گردن او را
اگر خاکستری، شاید! بیاید و بسوزد چشم بازم را
من از سرما بمیرم هم دگر آتش نیفروزم
دگر آهسته خواهم رفت
دگر آهسته خواهم ماند
اگر تنها بمیرم هم دگر عاشق نخواهم شد
دگر شاکی نخواهم بود
دگر چون ماهی کوچک
میان برکه ای کوچک نخواهم بود
به دریا می روم تنها
میان موج و ما پیوند
و تا وقتی که دریا هست ، من هستم
دگر ترسی نخواهم داشت از طوفان
چو آن روزی که قایق حائلی می بود بین ما
و شاید روزی از دنیا
شوم دریا ز این پیوند…
.
.
.
نیلوفر
۸۸/۳/۵
نوشته شده در دسته دستهبندی نشده |