بايگاني براي سالمرداد, ۱۳۸۸

هزار هزار

مرداد ۱۴, ۱۳۸۸ - ۱۲:۵۴ ق.ظ No Comments

چه پیچ و تاب می خورند

نگاه پر شکایتت

به شاخه های خسته ی درخت چشم های من

تو از دلم گرفته ای

و مثل آفتاب شهر من

میان ابر های پر غم خزان نشان نشسته ای

هزار هزار خوانده ام به گوش تو

که دل به یک سراب بی نشانه بسته ای

تو دل به آرزوی کاغذی

میان آب بسته ای

هزار هزار گفته ام به قلب تو

که صخره ایست

کز صدای تو

به تو جواب می دهد

ولی چه سود از سخن

تو رفته بودی و دلت

بهانه اش صدای ناله وار من

هزار هزار گفته بودم از خودم

ازین مسافر تهی ز فکر ماندن و سکون

که می رود به شهرهای دوردست

نه قلب هدیه می دهد

نه باد را به وعده ی گپی دوباره شاد می کند

هزار هزار گفته بودم از فراق

نه چشم باز کردی و

نه گوش تو شنیده بود

“به هستی ام روان مشو

به جان من جوان مشو

به پیچک دلت بگو

حوالی دلم مشو”

پس این نگاه سخت را

بگیر از نگاه من

که راه ناله ام ز بغض بسته است

و این سخن کلام آخر من است

هزار هزار و یک، و بار آخر است!

.

.

نیلوفر

۸۸/۵/۱۰