بايگاني براي سالشهریور, ۱۳۸۸

روزگاری سخت

شهریور ۱۱, ۱۳۸۸ - ۱۲:۳۰ ق.ظ No Comments

نگاهم رو به آبی هاست

تا ببارد باران

تا بشوید مارا

ما همه رنگ شدیم

نه درختی سبز است

نه دل عاشقی از هجر رخی در تنگ است

نه غروبی به غم رفتن روزی، خونین رنگ است

چه بگویم که دلم چون دل تو افسرده است

ساز برداشته ام

می زنم تا همه بیدار شوند

دلم از غصه به درد آمده است

تن آزرده ز رنجم به فغان آمده است

همه نیک بتان ،در نظرم تاریکند

زیر پایم خالی است

تکیه گاهم گم شد

ساده لوحی بی رنگ، طلب نوری کرد

شبی از راه رسید

وعده نوری داد

و همه هستی او را بلعید

آه! بیدار شوید

تا که بیدار شوم زین کابوس

نور در خورشید است

به گمانم ابری

روی آن افتادست…


.

.

.

نیلوفر

۸۸/۶/۱۰