بايگاني براي سالمهر, ۱۳۸۸

متنفرم از…

مهر ۱۹, ۱۳۸۸ - ۳:۱۸ ق.ظ ۱ Comment

>بوی زرد آلو که می آید

هوشم به کودکیم نگاه می کند

حس طعم شیرین آن

وقتی که بچه بودم، حس غریبی داشتم

و شاید همیشه…

>وقتی نگاهم میکند

در حالی که حسم را نمی فهمد

تنها میگویم :بنوش!

این منم

قهوه ی بدون شکر…

>وقتی باد می آید و من اسیر خانه ام

سرم هوای رفتن دارد

کوله ام مرا فریاد میزند

>وقتی چشمان سیاهم را در آیینه میبینم

وقتی گود رفته اند

و حس میکنم هنوز آرامم

>وقتی نامه ات را می خوانم

قسمت” دوستت دارم “را

نامه ات که تمام شد

وقتی دوباره می خوانمش

>وقتی خدای توت فرنگی را هنوز نمی شناسم

>وقتی آرام از پله ها بالا میروم

به زندگی می اندیشم

به هر روزمان

همیشه خواستیم به سرعت بگذرد

به امید فرداهای زیبا تر

اما به پایان که نزدیک میشویم

دلمان تنگ می شود

وقتی که دلتنگ می شوم

وقتی از آخر رد می شوم

و حس می کنم هنوز اول راهم

>وقتی همه چیز را رها کردم

و غریبانه نشستم و شعر می گویم…

.

.

.


نیلوفر

۸۸/۶/۱۸