بايگاني براي سالآذر, ۱۳۸۸

گم شده

آذر ۱۵, ۱۳۸۸ - ۱۲:۰۸ ق.ظ No Comments

مثل دیگ فقر همسایه مغز من خالی می جوشد

صدای قل قلش پیداست اما هیچ در آن نیست!

*

هوایی را که می آید ز دود_سرد_شهرم را

میان دنده و شش های بی جانم نگه هرگز نخواهم داشت

*

میان مردمانی مرده در کابوس عیب مرد همسایه

نه بیداری به تهدید سیاهی ها به قلب نیمه پاک خود

*

میان لاله و مهتاب ، هر شب می نشینم، مست

سر به تا پا گوش، با یاد همه افسانه های دور

*

بر خودم آرام مخوانم- چه بیهوده- که می بینم

که می آید صدای بوسه مهتاب بر تن لاله

*

به گوش باد می گویم: به دنیا عاشقی مانده؟

هنوز بر قلب غمگینی ، خیال عاشقی خفته؟

*

به خود سر می زنم هرشب

مبادا من چو آنان مرده باشم،سرد

*

میان واژه های پیروانش گم شده، هر شب

چنان گم می شوم انگار دنبال کسی هستم

*

اگر هم باد گوید نیست من نشنیده می گیرم

خیالم را دگر مثل تنم در شهر تاریکی نخواهم برد

*

و تا جان در بدن دارم خواهم گشت

ازین و آن و هر کس ادعای نور خواهد کرد، می پرسم

*

کف کفشم ز خاک و دستهای من ز هر سطحی

سراغ گم شده در حجم هستی را فداکارانه ،می گیرند

.

.

.

نیلوفر

۸۸/۹/۳